راهی که تا اینجا اومدم !

The way i got here

The way i got here
معنای زندگی چیست؟

حقیقت اینه که کتاب دست انسان رو میگیره و باخودش به سرزمین پهناور درون میبره و هرچی بیشتر باهاش زمان میگذرونی بیشتر از هیاهوی بیرون دلزده میشی...من تو کتابها همیشه به دنبال خودم میگشتم .گمشده اصلی تمام کتابها از ابتدا تا اکنون خود من بودم!
بعد چند سال من باب طبع جوانی و قدرت طلبی به سمت کتابهای موفقیت کشیده شدم.. خیلی سریع متوجه شدم همه چی به خود شخص برمیگرده و با تغییر میشه به همه چی دست پیدا کرد...این تغییر تماما از ذهن شروع میشه و به ذهن ختم میشه.
و اما ذهن که متشکل از 95 درصد ناخوداگاه و 5 درصد خودآگاهه!
آشنایی با ناخودآگاه شروع یک چالش بزرگ و پیچیده برای من بود. هرچی بیشتر میخوندم کمتر میفهمیدم.(بعضی از دانشمندان اعتقاد دارند ضمیرناخوداگاه شبیه یه اقیانوسه که در این 110 سال که از کشف اون میگذره بشر تنها انگشت پای خودش رو در این اقیانوس گذاشته!!) کم کم میفهمیدم سر همه چیز به ناخوداگاه برمیگرده. از ثروتمند شدن بگیر تا عارف شدن...

عطش من به خودشناسی روز به روز بیشتر میشد تا خداوند کتاب "نیمه تاریک وجود" رو سر راه من قرار داد. یک کتاب بی نظیر و بی مانند به قلم یک زن عجیب و فوق العاده..."دبی فورد".
دبی فورد یکی از تاثیرگذارترین نویسنده ها روی شخصیت من بود. آشنایی با این کتاب من رو به شخصیتی اتصال داد به نام پرفسور یونگ.
یونگ در اون زمان همون کسی بود که پاسخ بخشی از سوالات من در دستش بود...
آشنایی با مفاهیمی مثل زندگی نزیسته، یافتن معنا در نیمه دوم عمر، فردیت، رسالت و...روح تشنه ام رو تا حدودی سیراب میکرد. آخه من از 18 سالگی دنبال جواب دو تا سوال میگشتم : رسالت من در این دنیا چیه و دوم اینکه معنای زندگی چیه؟
یونگ چند قدمی با من در مسیر یافتن پاسخ سوال اول همسفر بود. پاسخ یونگ به این سوال دو کلمه بود: "تحقق خویشتن"
خوندن کتاب "انسان در جستجوی معنا" از زبان فرانکل تا حدودی من رو از آشفتگی یافتن پاسخ سوال دوم رهایی داد:

دیگه به یقین رسیده بودم که تمام عمر باید روی خودم کار کنم و بزرگترین سرمایه هر کس در این دنیا خودشه...

"این سوال سوال غلطی است که معنای زندگی چیست؟

معنای زندگی با تصمیمات و نگرش ما تعریف میشود! یک معنای مطلق برای زندگی وجود ندارد!
این ماییم که با اعمال و تصمیماتمان به زندگی معنا میدهیم!"

این عبارت تکون دهنده من رو از این وسواس که حتما یک معنای خاص و مطلق برای زندگی وجود داره رها کرد و باورکردم میشه به اندازه تک تک آدمها معنایی وجود داشته باشه!
این روزا فهمیدم هیچ چیز به اندازه "جهان بینی" یه شخص توی یافتن معنای زندگی اون شخص تاثیر گذار نیست.
اینکه تو دنیا رو از چه دریچه ای نگاه میکنی؟ اینکه اگه بخواهی زندگی رو به چیزی تشبیه کنی اون چیه؟ زندگی برای تو شبیه یه صحنه تئاتره یا یه مهمونی یا یه مسابقه یا حتی نوشتن یه کتاب!
کدوم؟