تولـــــد

Birth

die before you die
بمیرید قبل از انکه شما را بمیرانند!

مادربزرگ و پدربزرگ و زن همسایه و... همه رو مجبور کرده بودم بیفتن دنبال کار من... راستشو بگم حال کرده بودم همه رو از کار و زندگی انداخته بودم. با خودم میگفتم این تلافی روزایی که برا خودشون خوش بودن و حواسشون به من نبود.
میدونستم تا چند ساعت دیگه از این زندان و اون طناب لعنتی برای همیشه خلاص میشم... (22 سالم بود تو یکی از کتابهای دکتر شریعتی میخوندم که: انسان با آزادی آغاز می شود و تاریخ، سر گذشت رقت بار اوست از این زندان به آن زندان، و هر بار که زندانش را عوض می کند فریاد شوقی بر می آورد که: آزادی!!)
حالا می فهمم اون فرشته مراقبم چی میگفت. همش میگفت مجتبی(اون میدونست اسمم رو مجتبی میذارن... حالا خوبه که من اسمم رو خیلی دوست دارم وگرنه چند تا لگد دیگه بابت اینکه نظر منو در این مورد نخواستن هم میزدم!)
اون فرشته همیشه میگفت مجتبی اونجایی که چند ماه بعد میری خیلی از اینجا بزرگتر و رنگارنگ تره! غذاهای خوشمزه تر هست. میوه، تنقلات، فست فود و....
اونجا دیگه مجبور نیستی خون توی دل مامانت رو بخوری اما بجاش حسابی خون دل میخوری یه جوری که دلت برای همین روزا تنگ میشه با این که این روزا رو اصلا یادت نمیاد ولی هروقت دلتنگ یا مضطرب میشی دلت میخواد به این روزا برگردی و ناخودآگاه خودت رو به شکل این روزا در میاری(حالا میفهمم چرا آدما وقتی دلشون میگیره زانوهاشونو بغل میکنند و مثل جنین خودشون رو جمع میکنند! ) آرزوی آرامش این روزها رو داری که دغدغه هیچی رو نداشتی و همه مسئولیت ها با مامان بود.

همیشه بهم میگفت اینجایی که داری میری جایگاه همیشگیت نیست...اونجا یه 70-80 سالی احتمالا باشی ولی مثل این 9 ماه زود میگذره. اونجا هم یه رحمه ...یه رحم برای بزرگ شدن و کامل تر شدنت. فرق بزرگش اینه که اینجا مسولیت هیچی با تو نیست و اونجا مسولیت همه چیز با توئه!!
اونجا هم زندانه. فقط بزرگتر از اینجاست با قوانین متفاوت تر. یادت باشه زندان زندانه! هر چیزی که آزادی تورو بگیره زندان توئه. اسمش هر چیزی که میخواد باشه.
اونجا مثل اینجا با هفت لایه پوست و گوشت و رگ محاصره نشدی! در ظاهر دیوار و سیم خارداری نیست ولی هزار تا دیوار نامرئی هست از جنس ذهن!
حرفاش رو درست متوجه نمیشدم ولی میفهمیدم هر چی میگه به واقعیت میپیونده!

یه بار اوایل ازش پرسیدم مامانم کجاست؟ گفت مامانت دور تا دورته! تو رو احاطه کرده! گفتم من که نمی بینمش! گفت تو دنیا خیلی چیزا رو باید باور کنی تا بتونی ببینی! میگفت مامانت رو باید حس کنی! تو توی مامانتی! گفت تو دنیا نسبت تو هم با خدا همینجوره. مردم توسط خدا محاصره شدن خدا محیطه به اونها ولی چون نمیخوان حسش کنن میگن ما چیزی رو که نمی بینیم باور نمیکنیم. قصه ماهی هایی رو برام تعریف کرد که مدام میرفتن پیش ماهی بزرگ و میگفتن تو پس کی ما رو میبری دریا؟ ماهی بزرگ میگفت ما الان تو دریاییم
دور تا دور ما دریاست...اصلا بخاطر دریاست که زنده ایم ولی اونا میگفتن اینجا که همش آبه!! تو اصلا نمیخوای مارو ببری دریا!! اما وقتی توی تور ماهیگیر افتادن و از دریا اومدن بیرون فهمیدن ماهی بزرگ چی میگفت.

تو هم وقتی توی تور مرگ افتادی و از دنیا بیرون بردنت میفهمی که

نباید تو عالم دنبال خدا میگشتی...جز خدا چیزی وجود نداشت و تو باید دنبال عالم میگشتی!!.

میگفت اونموقع معنی این جمله رو میفهمی که:
"موتوا قبل ان تموتوا" بمیرید قبل از انکه شما را بمیرانند!
طرفای ساعت دو بعدازظهر بود دیدم یه تونلی از نور داره بهم نزدیک و نزدیکتر میشه (تجربه ای که دقیقا تمام آدمها در لحظه مرگ دارن یعنی خروج از رحم دنیا به رحم بعدی)
خیلی هیجان زده بودم که اولین صحنه ای که می بینم چی میتونه باشه.چشمتون روز بد نبینه. دیدم یه خانم چاق و سیبیلو با ابروهای کلفت با دندونای زرد داره بهم لبخند ژکوند میزنه!
یعنی اگه زبون داشتم بهش میگفتم منو همین الان برگردون تو دل مامانم! والا بیخود نیست الان مردم بچه هاشونو میبرن بیمارستان های خصوصی بالاشهر تهران! آخه آدم اولین صحنه ای که از دنیا می بینه باید چهره یه...بگذریم... کلا صحنه خوبی باشه دیگه! البته باید بشون حق میدادم چون سال 67 ما هنوز دومین وارد کننده لوازم آرایشی دنیا نبودیم...
خلاصه منو پیچیدن لای یه پارچه و بردن سالن بغلی...با چشم نیمه باز میدیدم بعضی از دیوارهای بیمارستان سیاه پوش شده و یه اسمی روی تمام پرچم هاست...انگار اسم یه آدم بزرگ بود...همه جا نوشته شده بود: اباعبدالله!! با اینکه اولین بار بود این اسم رو میدیدم ولی حس میکردم 1000 ساله که میشناسمش! نمیدونم چرا ایییینقدر دوسش داشتم!!
بعدها دیدم حال و هوای اونروزم رو به زیباترین شکل ممکن سعدی شیرین سخن به نظم در آورده بوده:

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی!

اونروز 17 محرم بود ...زایشگاه ایزدی.قم.
اینطوری بود که اسم من هم تو لیست کسایی که باید صاحب نعمت وجود بشن رقم خورد و منو از عدم به عالم وجود صدا زدن...نعمتی که بدون لیاقت و نشون دادن استحقاق به من داده شد! من نه چیزی میدونستم نه چیزی میفهمیدم اصلا زبون نداشتم که بگم منم میخوام زندگی رو تجربه کنم منم آرزو دارم یه فرصتی برای رشد و یه سهمی از عشق و یه نوری از آگاهی داشته باشم.
از چه کسی اصلا باید میخواستم؟ چطور باید میخواستم؟ چطور میشه از عدم نامه نوشت به وجود؟؟!! اصلا نمیدونستم دنیا کجاست و صاحب دنیا کیه؟ گیرم که میدونستم با کدوم زبون باید درخواستم رو مطرح میکردم...ولی یکی بود که بعدها تو نامه ای که برام فرستاده بود(قرآن) خودش رو اینطور معرفی کرده بود:" ان الله یحول بین المرء وقلبه!! خداوند بین انسان و قلبش حائل است. به همین خاطر ناگفته های قلب من رو شنیده بود بدون اینکه حرفی بزنم...
کی قشنگ تر از مولانا میتونست اون لحظه رو به شعر در بیاره:

ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو ناگفته ما میشنود!

خدایا ممنون که صدامو شنیدی...
ممنون که منو به جمع بنده هات اضافه کردی...
ممنون که زندگی رو بدون استحقاق به من هدیه کردی!